محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4251

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اما بعد ، وقتى فلان و فلان پيش تو آمدند آنها را با يزيد بن خالد قسرى فراهم آر ، اگر به ادعايى كه بر آنها شده اقرار كردند پيش منشان فرست . اگر انكار كردند از او شاهد بخواه ، اگر شاهد نياورد ، بعد از پسينگاه به خدايى كه جز او خدايى نيست قسمشان بده كه يزيد بن خالد قسرى امانتى به آنها نسپرده و چيزى پيش آنها ندارد ، پس از آن رهاشان كن » به هشام گفتند : « ما بيم داريم كه از نامهء تو تجاوز كند و كار ما را به درازا كشاند . » گفت : « ابدا ، من يكى از كشيكبانان را با شما مىفرستم كه وادارش كند اين كار را با شتاب به سر برد . » گفتند : « از جانب خداى و خويشاوندى پاداش نيك بينى كه مطابق عدالت حكم كردى . » گويد : پس آنها را به نزد يوسف فرستاد ، اما ايوب بن سلمه را نگهداشت به سبب آنكه مادر هشام بن عبد الملك دختر هشام بن وليد مخزومى بود و ايوب جزو داييهاى وى بود ، به اين جهت به هيچيك از اين تهمتها در بارهء او ترتيب اثر نداد . گويد : وقتى پيش يوسف رسيدند و به نزد وى در آمدند زيد بن على را نزديك خويش نشانيد و با ملايمت از او پرسش كرد ، آنگاه در بارهء مال از آنها پرسيد كه همگى منكر شدند و گفتند : « مالى به ما نسپرده و حقى پيش ما ندارد » گويد : يوسف ، يزيد بن خالد را به نزد آنها آورد و فراهمشان كرد و به دو گفت : « اينك زيد بن على و اينك محمد بن عمر علوى و اينك فلان و فلان كه بر ضد آنها چنان ادعا داشتى . » گفت : « من نه كم نه بيش چيزى به نزد آنها ندارم » يوسف گفت : « مرا مسخره كرده اى يا امير مؤمنان را ؟ » و او را چنان شكنجه داد كه پنداشت وى را كشته است . آنگاه بعد از نماز پسينگاه آنها را به مسجد آورد و